مدیریت عشقی در کرمانشاه و فرزندان دُردانه خیرا هم تعدادی از ناز پروردگان و دُردانه های رانتی ، بدون تجربه ، تخصص و تعهد لازم ، سکان برخی مناسب را به دست گرفته ، برخر مراد سوار شده و در سرا شیبی می تازند . در مقابل ناصحان و دلسوزان ، با لجاجت ، جمله عشقم میکشد ، را مودبانه تر میگویند ((من مدیرم . من مسولیت دارم . من میدانم چکار کنم )) غافل از اینکه این منم ، منم کار دستشان خواهد داد.

مدیریت عشقی در کرمانشاه و فرزندان دُردانه

رضا منتظریانی                                                                                                                                                                                                             

برخورد ناشیانه و غیر حرفه ای برخی مدیرانِ رانتی و ناز پرورده در استان کرمانشاه که عبا و قبای مدیریت بر تنشان خیلی آویزان است ، مرا به یاد خاطره ای از ایام نوجوانی انداخت .

محله ی قدیمی ما کمی پایین تر از میدان شاه ، کوچه ی دکتر زنگنه و نام اسبق میدان ، ۲۸ مرداد بود و بعد از شاه، شد مصدق .تعدادی با بصیرت ، فهمیدند چه اشتباهی صورت گرفته است . نامش را کردند آیت الله کاشانی . البته کمتر کسی به این نام خطاب میکند . بیشتر میشنویم مصدق می گویند . افراد قدیمی هنوز میگویند میدان شاه . به پارک لاله هم ، پارک ولیعهد می گویند .به پارک شیرین که حالا تلخ شده است هم چیاسرخ می گویند. چه خاطراتی از آن دوران دارند ، خدا عالم است.

محله ی ما ، ایران کوچکی بود. الوانی از اقشار و اقوام مختلف آنجا ساکن بودند . از رئیس آگاهی و ساواکی داشتیم تا آستوری (مسیحی) و کلیمی و اهل تسنن. مرحوم سید زاده نمایند اسبق کرمانشاه هم آنجا بود . همچنین خانواده محترم سید فریدون حیدری از نزدیکان سید نصرالدین حیدری .

چند خان هم داشتیم . یکی از آنها پسری بسیار خودسر و عزیز دردانه داشت. خان سرگرم سواری از رعایا و غرق در رتق و فتق ((شورای تشخیص مصلحت نظام روستایان)) بود و از نظارت برکار عزیز دردانه غافل ماند. فرزند ناخلف هم، آتش به اختیار کامل، هر کاری دوست داشت و دلش میخواست انجام می داد . از مردم آزاری گرفته تا نشستن سر بساط قمارمَمی قول و اکبر کچل( لاتهای معروف مقابل سینما متروپل) .

اوایل نخ نخی سیگار می کشید .مصرفش بالارفت و شد پاکتی . کم کم یاد گرفت ازآقا رضا، مشروب فروش سر کوچه ((آبجو آرگو)) میخرید . وقتی شَنگول میشد ، آب باریک وسط کوچه را رودخانه نیل میدید و موسایی باید او را عبور میداد. در مقابل نصایح دلسوزانه ی دوستان ، جمله ای تکیه کلامش شده بود که با لجاجت و خامی تکرار میکرد:(( عشقم میکشه به تو چه؟))شاید اگر کسی دیگر هم بود اینطور عشقش میکشید . ((اموال تملیکی و بی حساب و کتاب پدر)) در اختیارش بود و از سر خوشی جفتک می پراند.

این رفتارها ی عشقی و خلاف عرف و عقل کار دستش داد. تا انتهای خط با همان فرمان عشقی ، بدون نظارت پدر پیش رفت .آخرش سقوط کرد و تلف شد . روی سنگ قبرش نوشتن جوانمرگ .

اخیرا هم تعدادی از ناز پروردگان و دُردانه های رانتی ، بدون تجربه ، تخصص و تعهد لازم ، سکان برخی مناسب را به دست گرفته ، برخر مراد سوار شده و در سرا شیبی می تازند . در مقابل ناصحان و دلسوزان ، با لجاجت ، جمله عشقم میکشد ، را مودبانه تر میگویند ((من مدیرم . من مسولیت دارم . من میدانم چکار کنم )) غافل از اینکه این منم ، منم کار دستشان خواهد داد.گوششان به هیچ احد الناسی ، الّا ولی نعمتشان بدهکار نیست . البته حرف ولی نعمت هم برایشان باد هوا است . آموخته اند در مقابل آنها فقط چهار زانو بنشینند . سری به نشانه تواضع و تقوا کج کنند و به نشانه تایید تکان دهند. ولی خارج از جلسه کار و نظر خود را پیش ببرند . آتشی در دست گرفته اند و هرجا بخواهند به اختیار آتش میزنند. اگر چنین نبودی ، دانی کنون چه بودی؟ تو بودی و حصیری ، نان بخور نمیری.

ما مانده ایم و تاسف ازدست دادن فرصتها ی از دست رفته در این دیار کهن که اکنون کپک زده شده است . از غصه مسیر میدان شاه تا پارک ولیعهد را پیاده و بی مرکب شاسی بلند طی می کنم . با هر قدم و هر دم تاسفی عمیق فرو می برم و چون بر می آید مفرح ذات نیست .خسته و ناتوان از کار خود ساخته و خود خواسته به نیمکتی در زیر درختی کهنسال در پارک ولیعهد پناه می برم . آنجا هم به ما رحم نمیشود و کلاغ سیاه پوش از ارتفاع درخت فضله ی شُل و سفیدش را بر سر و شانه ما روانه می کند .کلاغهای زیادی بدون زنگ تفریح صبح تا شب مشغول سفید کردن مردم هستند. هیچ کاری از دستم ساخته نیست . بجر اینکه به او نگاه و پیش خود زمزمه کنیم : ((آنکه به ما نَریده بود کلاغِ … دریده بود )). من ار به کنج عزلت ، بنشسته بی اذیت / گاهی به نفع ملت ، بگشوده ام زبانی – بدرود تا کلاغی دیگر و خرابکاری دیگر .

https://t.me/joinchat/AAAAADvW4zO3PIcEsbwgcA